تبلیغات
خدمات آمار زورق ما - ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...    اشعار

خوب است و عمری خوب می ماند
مردی که روی از عشق می گیرد
دنیا اگر بد بود و بد تا کرد
یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !
از بس بدی دیدم به خود گفتم
باید کمی بد را بلد باشم ...
من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم !
دنیا مجابم کرد بد باشم !
سگ مستِ دندان تیز ِچشمانش
از لانه بیرون زد ، شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو
کاری که زن با روزگارم کرد !...
دریای آدم زیر سر داری
دنیای تنها را نمیبینی
بر عرشه با امواج سرگرمی
پارو زدن‌‌ها را نمیبینی
ای استوایی زن ، تنت آتش
سرمای دنیا را نمیفهمی
برف از نگاهت پولکی خیس است
درماندگی ها را نمیفهمی
درماندگی یعنی تو اینجایی
من هم همینجایم ولی دورم
تو اختیار زندگی داری
من زندگی را سخت مجبورم
پیری اگر روی جوان داری
زخمی عمیق و ناگهان داری
پیرم دلم هم سنِ رویم نیست
یک عمر در فرسودگی ، کم نیست !
تندی نکن ای عشق کافر کیش
خیزابِ غم ، گردابه‌ی تشویش
من آیه‌های دفترت بودم
عمری خدا پیغمبرت بودم
حالا مرا ناچیز میبینی ؟
دیوانگان را ریز میبینی ؟
عشق آن اگر باشد که می گویند
دل‌های صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من دیدم
انسان فوق العاده می خواهد !
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی ، پیری
هروقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری
حوّای من ، آدم شدم وقتی
باغ تنت را بر زمین دیدم
هی مشت مشت از گندمت خوردم
هی سیب سیب از پیکرت چیدم
سرما اگر سخت است ، قلبی را
آتش بزن درگیر داغش باش
ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
سرگرم نان و قلب و آتش باش !
این مُرده‌ای را که پی اش بودی
شاید همین دور و ورت باشد
او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌ای خالی ست
آن شهر رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالی ست !
او رفت و با خود برد یادم را
من مانده‌ام با بی کسی هایم
خوب دستِ کم گلدان عطری هست
قربان دست اطلسی هایم
او رفت و با خود برد خوابم را
دنیا پس از او قرص و بیداری ست
دکتر بفهمد یا نفهمد باز
عشق التهاب خویش آزاری ست ...
جدی بگیرید آسمانم را
من ابتدای کند بارانم
لنگر بیاندازید کشتی ها
آرامشی ماقبل طوفانم
من ماجرای برف و بارانم
شاید که پایی را بلغزانم
آبی مپندارید جانم را
جدی بگیرید آسمانم را
آتش به کول از کوره می‌آیم
باور کنید آتشفشانم را ...
می خواستم از عاشقی چیزی
با دست خود بستند دهانم را
من مرد شب‌هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را
رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را
ما هم دهان را هیچ می گیریم
زخم زبان را هیچ می گیریم
نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟
ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...

نوشته شده توسط ^ فریاد سکوت ^ در سه شنبه 1393/02/2 و ساعت 01:00 ب.ظ
 نوشته های پیشین
+ از مسیری که به عشقی برسد بی زارم ...
+ ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
+ مستی ...
+ شاید رها گردد ...
+ nothing else matters ...
+ Ti amo ...
+ من و توست ...

صفحات :

دوستان :
حسین پناهی


فایلهای وبلاگ :
(شاید فیل-تر شده باشد.)