تبلیغات
خدمات آمار زورق ما - نماز نمی خونه ...!
نماز نمی خونه ...!    خاطرات

تو گردان شایعه شد.
نماز نمی خونه!

گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم.
با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...
لبخندی زد و گفت:
یادم می دی نماز خوندن رو!
ـ بلد نیستی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر نگهبان بعدی با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.

آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد...
با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش با آسمان یکی شد....

نوشته شده توسط ^ فریاد سکوت ^ در دوشنبه 1390/08/30 و ساعت 01:25 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ از مسیری که به عشقی برسد بی زارم ...
+ ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
+ مستی ...
+ شاید رها گردد ...
+ nothing else matters ...
+ Ti amo ...
+ من و توست ...

صفحات :

دوستان :
حسین پناهی


فایلهای وبلاگ :
(شاید فیل-تر شده باشد.)