تبلیغات
خدمات آمار زورق ما - گفت ، گفتم ...
گفت ، گفتم ...    اشعار

گفت:
نمی دانم که در قید که هستی؟
طرفدار خدا یا بت پرستی؟
نمی دانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چنین ساکت نشستی
 
گفتم :
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشی ها دست بردار
که کار بت پرسته ، بی وفایی
نه من که غصه مه درد جدایی
 
گفت:
خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ، ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثه ماهی ، که رو ابرا نشسته
 
گفتم:
اگر من ناخدایم ، با خدایم
نکن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
 
گفت:
خدای عشق تو ، داره خدایی
که تو دینش ، گناهه بی وفایی
بگو رندانه می گویی ، صد افسوس
تو نور مایی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی؟
نفهمیدم که در قید که هستی؟
 
گفتم:
من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
 
 گفت:
نه من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
من روبه زوالم ، دم آغاز تویی
 
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق

نوشته شده توسط ^ فریاد سکوت ^ در یکشنبه 1390/07/17 و ساعت 09:22 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ از مسیری که به عشقی برسد بی زارم ...
+ ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
+ مستی ...
+ شاید رها گردد ...
+ nothing else matters ...
+ Ti amo ...
+ من و توست ...

صفحات :

دوستان :
حسین پناهی


فایلهای وبلاگ :
(شاید فیل-تر شده باشد.)